تبليغاتX
دست نویس

فاخته بايد بخواند

مهم نيست که نصف شب است!

پرسيدند کجاست

پرسيدند کيست

پرسيدند چه می‌کند

پرسيدند کی بر می‌گردد؟

و من هيچ نگفتم!

نه از شکوفه‌ نرگس،

نه از سپيده‌ی دريا.

باد می‌آمد

يک نفر پشتِ پرده‌های باد پيدا بود،

همين و اصلا

نامی از کجا رفته‌ايدِ نرگس نبود،

چيزی از اينجا چطورِ سپيده نبود.

(نصف شب باشد، هر چه ...!

فاخته بايد بخواند!)

گفتم نگرانِ گفت و گویِ بلند من با باد نباشيد

دهانم را نبنديد، آزارم ندهيد

خوابم را خراب نکنيد

من نمی‌دانم سپيده‌ نرگس کدام است

من نمی‌دانم شکوفه‌ دريا چيست

من از فاخته‌های سحرخيزِ دره‌ خيزران

هيچ آوازی نشنيده‌ام

فقط وقتی از بيتُ‌الَحْم

به جانبِ جُلجُتا می‌رفتيم

حضرتِ يحيی گفت:

چه زندان و چه خانه،

هر دو سویِ همه‌ ديوارهای دنيا يکی است.

سید علی صالحی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:55 توسط رضا ظریفی |

این رو دوستم وحید فرستاده.

"هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ....

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!!

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني!"

ما هم زندگی می کنیم!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 15:41 توسط رضا ظریفی |

عجب حسی!

عجب شعفی!

عجب فیلی!

پ.ن: خیلی‌ها دنبال يك شادي درست و حسابي از ته دل هستند.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 19:6 توسط رضا ظریفی |

خدا رو شکر ۱۳ آبان هم با شکوه هرچه تمام تر برگزار شد!

پ.ن: به پرچم‌ها توجه كنيد.

دوستان ارزشي زحمت كشيدن و بر اثر جو گرفتگي پرچم ايران رو هم به آتش كشيدن!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:22 توسط رضا ظریفی |

خوب شد یه بنده خدایی گفت که سبز رنگ ساداته و انتخابش کرد

 دوستان بعد از ۱۴۰۰ سال برای احیای فرهنگ علوی و فاطمی دست به کار شدن!

خبر سبزینگی!

پ.ن: اشعار مرتبط:

سبز سبزم ریشه دارم!

عید اومد بهار اومد... (سبزی در بهار مستتر است!)

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:12 توسط رضا ظریفی |