حوصله کسی را ندارم، از حضور تکراری خودم خسته شده ام، نگران همه چیز و همه کس می شوم (البت به من ربطی ندارد) کار نمی کنم. بد اخلاقم...
حالم را می پرسید؛ تو خوبی؟
من از خودم می پرسم؛ من خوبم؟
دوباره همان که شما می گویید؛ سکانس یا پرده دوم:
بهتر شده ام، خیلی به زندگی و بلایای طبیعی و غیر طبیعی اش فکر نمی کنم. دوست دارم که بخندم؛ با دلیل و بی دلیل. محکم به کار چسبیده ام. خوش اخلاقم...
حالم را می پرسید؛ تو خوبی؟
من هم همین را از خودم می پرسم و یک سئوال اضافه تراز شما؛
شما خوبید؟
پ.ن: لطفا حرف تعادل و انواع بیماری های روانی را وسط نکشید. با تشکر!
ماه مبارک رجب هم آغاز شد.
پ.ن:هر چه خواستم بنویسم رنگ و بوی نصیحت گرفت. خودتان بهتر می دانید که چه باید بکنید.
پ.ن۲: این خبر را به حساب این پست نگذارید اما جالب است. مبارکتان باشد!
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر کس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانی های ساده
و با همان امضا، همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزهاتنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم...
پ.ن: خدا مرحوم "امین پور" را بیامرزد. همدم خوبی است برای این روزهای بی هوایی.
پ.ن: نوشتن هم ساکت شده. دوست ندارد بخوانیدش.
پ.ن: این خبر و این خبر را بخوانید. اگر هم خواستید مقایسه کنید اوضاع را.
پ.ن: میثم گفت: امروز (چهارشنبه- ۱۲ تیر) آخرین قسمت برنامه جوانی آزاد را گوش کنید. این برنامه هم به تاریخ پیوست.
مرگ شب را فریاد می زد
به امید پوچ طلوع ...
پ.ن: نداریم!
و ما چیزی نمی گفتیم.
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم.
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود.
و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی.
و حتی در نگه مان نیز خاموشی.
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود.
مهدی اخوان ثالث
پ.ن: واقعا چرا مجبورم گاهی اوقات یک حرف را چند بار تکرار کنم در صورتی که اصلا نامفهوم سخن نمی گویم.
من نیستم.