دیوانه ای می خواهد که هیچ نفهمد!
همیشه دوست داشتی که خودی نشان بدهی،
هر طور که شد.
اما...
.تو را به خاطراتی می سپارم که شاید هر آن
یکی باشم از آنها.
مرگ، ای تلخ و شیرین زندگی،
گاهی چه آسان فراموش می شوی!
نوشتن این پست اصلآ دلیلی بر نا امیدی نیست. حقیقتی است که الآن کنارم نشسته و به صفحه مانیتور خیره شده.
باید دوستش داشته باشیم، نه؟
با هر شوتی دادشون میره هوا. بین دو نیمه هم وقتی دارن تا به موهاشون برسن. مدلهایی که...
نیمه دوم شروع میشه. دوباره همون بساط بر پاست. مرد آرایشگر راضی نیست از این همه سر و صدا. قیافش که این طور نشون میده. مدام غر میزنه. دلش میخواد می تونست همشون رو بندازه بیرون.
چیزی به آخر بازی نمونده. خانوم جوونی وارد مغازه میشه با یه کیف که دستشه. اول فکر می کنم اومده درخواست پول کنه، اما نه.
چند تا برس و شونه از کیفش بیرون می آره.
"آقا برس نمی خواهید؟"
مرد آرایشگر چندتا برس و شونه میخره میذاره تو کمد. پولش میشه ۲ هزار تومن. خانوم جوون پول رو می گیره و میره. مرد آرایشگر هم سرشو تکون میده. با ناراحتی میگه:"عجب غیرتی!" زیر چشمی به پسرش نگاه می کنه. پسر و دوستاش اصلاَ متوجه اومدن و رفتن اون خانوم نشدن.
داور که سوت آخر بازی رو میزنه پسرا میرن سر کمد. هر کدوم یکی از همون برس و شونه های نو رو بر میدارن و مشغول ور رفتن با موهاشون میشن.
گفتیم سنگ باشیم، خرد شدیم.
جوانه زدن خوب بود، خشکمان کردند.
خواستیم داد زدن را تجربه کنیم، هشدارمان دادند.
گفتیم ساکت بمانیم، نیشخند زدند.
خواستیم فرار کنیم، پایمان را بستند...