جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید
مطمئن هستم که حتی یکبار هم که شده از آنها «گل» خریدی.
«گل» زیباست. خوش آب و رنگ است. خوشبوست. اگر مواظبش باشی چند روز بیشتر تازه می ماند.
حواست که نباشد و «آفتاب» زیاد بهش بتابد، پژمرده می شود. زشت می شود. می گندد.
دیگر «گلی» باقی نمی ماند.
مواظب باش تا پژمرده نشوی، گل!
«آفتاب» همیشه زندگی بخش نیست.
می فرمایند:
«او هنگامی ظاهر می شود که حقیقت ها کم ارج شود و دنباله روها از نابخردان پیروی کنند، پشت ها سنگین شوند، حوادث پیاپی واقع شود، عرب ها دچار اختلاف شوند، اشتیاق به ظهور مصلح هر لحظه بیشتر شود و خویشتن داری از جامعه رخت بر بندد و ... شیطان بر همگان چیره شود.
زن ها فرمانروائی کنند، حوادث جانکاه و کمر شکنی رخ دهد، شکافنده ها بشکافند و پیش بتازند، تیز پروازان حمله کنند، دنیا روی ترش کند، راز داران خیانت پیشه همرازان را لو دهند، عراق را فتح کنند و هر اختلافی را با خونریزی پاسخ دهند.»
منبع: یوم الخلاص(روزگار رهایی) تالیف کامل سلیمان ترجمه علی اکبر مهدی پور
جلد دوم صفحه۶۸۳
گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش
که بداند
ظاهرم آب و درونم آتش است
***
آسمان آبی خواهد ماند.
درختان در بهار جوانه می زنند نه در پائیز.
زندگی در اعماق تاریک اقیانوس هم جریان دارد.
سنگ پشت ها مثل اجدادشان فقط از تخمی شکننده متولد خواهند شد.
امروز را در حسرت دیروز از دست می دهیم و فردا . . .
***
نخواستی که یکبار بخوانی ام، شاید هم نتوانستی!
«به آنچه داری شاکر باش و به آنچه می خواهی مشتاق»
امام علی (ع)
سرها به زیر است.
«مسافرین عزیز ایستگاه پایانی می باشد. لطفا پس از توقف کامل، قطار را ترک فرمائید.»
همه یکی یکی پیاده می شوند. کسی سرش را بالا نمی گیرد.
***
جنازه را که روی سنگ سرد دراز می کنند.
یک لگن آب گرم و یک شست و شوی حسابی در راه است.
خوش آمدید!
***
راستی اینجا صدای «خیلی دور، خیلی نزدیک» به گوش می رسد، همین طوری!
من آمدم به امیدت تو هم خدائی کن
.
.
.
ه. ا .سایه
مکان:جائی در همین شهر درندشت و داخل مغازه ای به نام لبخند
زمان: همین چند دقیقه قبل
فروشنده پشت میز ایستاده است. خریدار وارد مغازه می شود.
سلام،
سلام، بفرمائید.
خنده دارید؟
بله، چه سایزی؟ چه مدلی؟
فکر کنم سایز ۲۸، مدلشو نمی دونم. فرقی نمی کنه.
اجازه بدین...
(فروشنده نگاهی به قفسه می اندازد و ادامه می دهد.)
نه،متاسفانه تموم شده.
ممنون.
خریدار بدون لبخند از مغازه خارج می شود
اما فقط این بار،
تو می توانی،
صدایم را می شنوی،نه؟
همه سردند. خاکستری اند.
کافی است بفهمند نگاهشان می کنی. سردتر می شوند.
نمی دانم مقصد کجاست.
یکی سوار می شود، دیگری پیاده.
بیشتر به «گمشده گان» می مانند.
آنها هم مرا نگاه می کنند. شاید من هم سرد و خاکستری شده ام.
شاید من هم به «گمشده گان» می مانم. نمی دانم!