تبليغاتX
دست نویس
...

و ما چیزی نمی گفتیم.

و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم.

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

گروهی شک و پرسش ایستاده بود.

و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی.

و حتی در نگه مان نیز خاموشی.

و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود.

مهدی اخوان ثالث

پ.ن: واقعا چرا مجبورم گاهی اوقات یک حرف را چند بار تکرار کنم در صورتی که اصلا نامفهوم سخن نمی گویم.

من نیستم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:51 توسط رضا ظریفی |

مثل دویدن دو نقطه در پی هم،

مثل دویدن دو نقطه بر حول دریا و دایره،

هولم نکن ای همین هوای بی کسی در میان جمع!

رسم ازل از آواز  حضرت من به روءیت رسیده است.

وقتی میان پسین و هوای بارانی فرقی نمی نهی

من از ارتباط علف با خواب آب چه بگویم؟

نمی شناسی، نه مرا، نه روءیا را

اما من اگر بمیرم حتی

مضمون محرمانه آن را به گور خواهم برد،

و از این سپس نیز با هیچ کسی

از ابهام آینه در انعکاس خاموشی سخن نخواهم گفت

من راوی حروف ساده از معابر بارانم

از من سئوال بی جا چه می کنید؟

...

سید علی صالحی

پ.ن:  امروز دخترکی به فریاد مامور ارشاد سیاه پوش توجه نکرد، سوار تاکسی شد و رفت. دلم خنک شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:19 توسط رضا ظریفی |

تازگی ها خیلی از حضورش در کنارم خسته می شوم،

به دنبال راه فرار می گردم اما، 

باز هم  "صبر" همراه من است.

پ.ن: پست قبل نکات جالبی در بر داشت. از همه آنهایی که آن را خواندند و نظرشان را ارائه کردند، سپاسگذارم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:11 توسط رضا ظریفی |

ابان از قول سلیم بن قیس متوفا به سال۹۰ هجری قمری می نویسد:

بعدها علی(ع) را ملاقات کردم و درباره کاری که عمر کرده بود، پرسیدم.

فرمود: آیا می دانی چرا او از باج گرفتن از قنفذ خودداری کرد و چیزی از وی غرامت نگرفت؟

گفتم:نه.

آن حضرت فرمود: برای آنکه قنفذ همان کسی بود که فاطمه(س) را ـ هنگامی که برای فاصله شدن میان من و آنها آمده بود ـ با تازیانه زد و فاطمه(س) در حالی از دنیا رفت که اثر آن تازیانه مانند بازو بند در بازویش وجود داشت.

منبع: اسرار آل محمد(ص) نوشته سلیم بن قیس

 اللهم العن الجبت و الطاغوت

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:14 توسط رضا ظریفی |

شانه ات مجابم می کند،

در بستری که عشق تشنگی است.

زلال شانه هایت همچونانم عطش می دهد،

در بستری که عشق مجابش کرده است.

احمد شاملو

پ.ن: باز هم فرصت بودن در کنار یکی دیگر ازدوستانم به شماره افتاده است. خرداد را دوست ندارم!

پ.ن۲: این پست و آن دوست هیچ ربطی به هم ندارند.

پ.ن۳: باورتان می شود که این وقت شب در یک کوچه ۸ متری صدای بوق همراهان کاروان عروس همسایه ها را به یاد روزگار جنگ انداخته؟

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:39 توسط رضا ظریفی |

این حس ترس را داشتن چیز خوبی است انگاری.
اصولا اگر نداشته باشیم اش به نظر من یک جای کارمان می لنگد.
ما آدم های مثلا قوی که گاهی اوقات هم ادعایمان زمین و زمان را چیز می کند باید بعضی وقت ها بترسیم.
یا کم یا زیاد.
ترس چیز خوبی است.
ترس از بیکاری, ترس از آینده, ترس از دوست داشتن و عاشق شدن, ترس از همه آنهایی که می شناسیمشان و ...
کاش گاهی اوقات از همدیگر بترسیم و این حق را برای خودمان و دیگران قایل باشیم.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:26 توسط رضا ظریفی |

کاش بر نمی گشتیم.

دوباره حضور تکراری در میان ...

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:0 توسط رضا ظریفی |